دوشعر از مصطفا فخرايي و حسن سهولي (شاعران ديري)
(1)
"برگ"
دربازبه سمتی
به سمت برگ هاپنهان!
جمله ی ذهنم لای انگشتان
گاز ..گاز ...گاز
تکان ....تکان .........تکان
جای پدرم
اسمش درشناسنامه اش جا ماند
من همیشه
تارسیدن به سفارش شانه ها
شعر از حسن سهولي
......................................
(2)
یک لحظه
ویرگولی که گذاشتی پیش پایم
گولم زد
تو خیلی با خودت رفته بودی و
سرعت تاریکی ماه غافلگیرت کرده بود
حافظه ام را تا سمتی که شد مصرف کرده ام
کم می آورم
به دیوار رو به ویرانی اگر رسیدی
تکه ای از آجر های شکسته ی مرا به یاد آور
تو همیشه چند مویرگ از حدس هایم جلو تر زده ای
جای خنده هنوز روی گونه هات جا مانده
و از شرجی خوابیده در چشم هایم طفره می رود
کویری روی لب هایم ترک برداشته و
نمی توانم از تشنگی خشت های این جا عبورت دهم
کودکی گریه هایش را در من تمام نکرده بود
برای گرد گیری حنجره ام
تمام کرد
خارش کف دست هایم را جدی نگرفتم
از سمت ممنوع حاشیه ای
پرتم
کردی
کمکم کن !
آویزان حلقه ی سوالی وارونه ام
جاده یک دست است و
دست دیگرم
از سقف آسمان خودم کوتاه تر است
گوشه ای از ابر های بالای چتر
پیراهنم را احاطه کرده است
سرعت غیر مجاز باد موهایت را شلوغ تر کرده بود
صدای صدایت از دور ها
رفته بود
و من لب هایم را به یاد نمی آوردم
(شعر از مصطفي فخرايي )